گنج

شمارهٔ ۵٠ - قصیده

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اد۱۵ بیت
دوش نسیم سحر بادم مشک وز بادنزد من آمد مرا مژده جانبخش داد
گفت که دارای ملک خسرو جمشید فرآنکه مشید از اوست قاعده دین و داد
خسرو گردنکشان یحیی سلطان نشانکز غم اعدای او شد دل احباب شاد
قاعده عدل را کرد ممهد چنانکتا با بد در جهان رسم ستم بر فتاد
روی بهر سو که کرد رایتش از رأی اولشکر دیگر شکست کشور دیگر گشاد
پرچم رایات فتح طره هرشام اوستمطلع ارباب نصر غره هر بامداد
عقل بشاگردی رأی وی آمد از آنکگشت بکار آمدی در همه فن اوستاد
در نظر اهل عقل با خبر عدل اونیست جز افسانه ئی قصه پور قباد
کامروا خسروا درهمه باب از هنرمادر دوران پسر مثل تو هرگز نزاد
دشمن اگر میزند با تو دم همسریکیست که سیمرغ را باز نداند زخاد
دست ترا هر که داد بوسه چو انگشتریبر سر اورنگ زر همچو نگین پا نهاد
گفته ابن یمین گر چه نیرزد بدانکو بملامت دهد زحمت آن طبع راد
لیک ز پیرانه سر بخت جوان باید ارآورد از وی برین گفته ضمیر تو یاد
زیر فلک تا بود هستی اشیا که هستاز مدد آتش و آب و ز خاک و ز باد
هر چه شود زین چهار منتظم اندر وجودنیک و بد آن همه زیر نگین تو باد