شمارهٔ ۴٨ - وله ایضاً قصیده در مدح امیر محمد بیک
چون نگارم گوی مه از غالیه چوگان کندعاشقانرا دل زغم چون گوی سرگردان کند
گر نسیم صبحدم بر خاک کویش بگذردقیمت مشک ختائی در جهان ارزان کند
هر کرا مار سر زلفین پر تابش بخستلعل چون تریاق او هم در زمان درمان کند
هست خورشید ار بود خورشید را ابرو هلالهست ماه ار مه ز پروین رسته دندان کند
خط میناگون بگرد لعل شکر بار اوخضر را ماند که قصد چشمه حیوان کند
عکس آن یاقوت شکرنوش گوهر پاش اوجزع دربار مرا هر دم عقیق افشان کند
من همیگریم چو ابر و او همی خندد چو گلگر نگرید ابر گل رخسار کی خندان کند
دل فکندم در خم زلفین مشکینش از آنکگاه این دیوانه را زنجیر با انسان کند
هندوی زلفین ترکم گوئیا پروانه استزانکه دائم گرد شمع عارضش جولان کند
هر که بیند قامت و بالاش چون سیمین الفجای او همچون الف اندر میان جان کند
ترکش تیر بلا کرد آن کمان ابرو دلمسر ز پایش برنگیرم جانم ار قربان کند
هرسحر زین سرگرفته آشیان یعنی دلمطوطی جانم هوای شکر جانان کند
دل ربود از من ندانم تا چه پشتی یافته استکاین ستم در عهد عدل خسرو ایران کند
خسرو عادل محمدبیگ آن کز قدر و جاهخاک پایش افسری بر تارک کیوان کند
گوهر معنی که دشوار آید اندر سلک نظمخامه مشکین زبانش آن آسان کند
دشمنان باد پیما را به تیغ آبدارآتش قهرش همی با خاک ره یکسان کند
عکس اشک لعل فام دشمنش از خاصیترنگ زرد کهربا را سرخ چون مرجان کند
آفتاب عدل او چون شد بگیتی آشکارفتنه همچون ذره اندر سایه رخ پنهان کند
چون کند آهنگ جولان شهسوار همتشعرصه ئی کز لامکان برتر بود میدان کند
دست استاد طبیعت هر بهاری بهر ابرسازد از گلها سپر از غنچه ها پیکان کند
شاه انجم همچو بریانگر بگاه بزم اوسیخ سازد از شهاب و بره را بریان کند
دفتر یکروزه خرج همت بی انتهاشسالها مستوفی افلاک را حیران کند
ماه نو خواهد که پایش را ببوسد چون رکابهر مهی خود را رکاب آسا ز بهر آن کند
خسروا از یمن مدحت خاطر ابن یمینهست بحری خاطر ار خواهد گهر افشان کند
گر کفت پاشد برو زر همچو باد مهرگاندر فشانی بر مثال ابر در نیسان کند
با وجود اینچنین نظمی که در بازار فضلقیمت در بشکند نرخ شکر ارزان کند
چون بدرگاه تو میآرد سخن ماند بدانبا گهر بهر تجارت رخ سوی عمان کند
بعد از آن این به که طبعم تا نیفزاید صداعاین ثنا را بر دعای دولتت پایان کند
هر یکی ز آن هفت آبا گرد اینچار امهاتبهر مولود سه تا پیوسته تا دوران کند
مقتضای دور او در خیر و شر و نفع و ضرآنچنان بادا که رأی انورت فرمان کند
باد دایم سر نهاده در شکم چون استرههر که موی بندگانت را ز سر نقصان کند