شمارهٔ ١۶١ - قصیده عیدیه
نو گشت ماه عید به یمن و مبارکیساقی بیار باده گلرنگ رادکی
در بزم خسروی که گه نشر مکرماتطی کرد ذکر حاتم و یحیی برمکی
سلطان وجیه دولت و دین آنکه در کفشآید ز برگ بید گه کین بلا رکی
در روز رزم در رخ زرنیخ فام خصمکرده غبار موکب میمونش آهکی
در گوش صفدرانش بهیجا خروش کوسبا ذوقتر بود ز نوای چکاوکی
گلگون بخون دیده خود میکند عدوشرخسار خویش را که شد از بیم سپرکی
با عدل شاملش نتوان یافت در جهانیکتن که باشد از ستم دهر مشتکی
جائیکه رأی پیر زند بخت نوجوانشآنجا سپهر پیر نهد سر بکودکی
بادا عدوش را ز گشاد کمان چرخمژگان به چشم شوخ درون کرده ناوکی