شمارهٔ ١۶٠ - وله ایضاً
منت ایزد را که دولت کرد بازم رهبریسوی عالی در گهی کز چرخ دارد برتری
درگه والا جلال ملک و دین سردار عهدیونس طاهر نسب کورا برازد سروری
آن همایون فر که تا آرد سعادتها بدستیکزمان از طالعش غائب نگردد مشتری
و آنکه بهر رفع یأجوج فتن اندر جهانرأی ملک آرای او سدی کشد اسکندری
هست خورشید از برای روشنی کار خویشذره ئی از نور رأیش را بصد جان مشتری
کار نظم ملک و دین از کلک گوهر بارتستبا وجود آنکه باشد کار کلکت سرسری
زیر طاق آسمانش جفت نتوان یافتنهم بزیبا منظری و هم به نیکو مخبری
آخر هر روز میریزد زرشک رأی اوخون دل در طشت نیلی آفتاب خاوری
تا بدید ابر بهاری زر فشانی کفششکوه پیش چرخ بر دو پیشش افتادی گری
ایهمایون طالعی کآمد ز دیوان قضاوقف ذات بیهمالت مایه نیک اختری
از برای بخششت پیوسته ماه و مهر راهست صنعت سیم پالائی و عادت زرگری
شعرت آوردم بسوغات و بطنزم عقل گفتنزد موسی تحفه آور دست دست سامری
عقل خوش میگوید اما عذر بنده واضح استقیمت جوهر نداند کس بغیر از جوهری
راستی از شوق مدحت شعر میگوید رهیورنه کو ز احداث دهرم برگ شعر و شاعری
دارد اخلاص تو در جان بیغرض ابن یمینچون نداری با چنین الطاف چاکر پروری
گر چه بر نامد ز الطافت یکی شکرانه ئیمیکنم اخلاص خود ظاهر بمدحت گستری
چون سخن در وصف اخلاق تو رانم بر زبانطوطی جانرا کند الفاظ عذبم شکری
موسم عیدست و هر کس تهنیت میگویدتهیچ دانی من چه میگویم ز راه چاکری
تهنیت گفتن بنزدت نیست حاجت بهر آنکخلق را از فرخی هر روز عید دیگری
تا ز راه اقتضای طبع دور آسمانبیشتر باشد از آن کاندر شمارش آوری
باد چون دوران گردون بینهایت عمر توتا ز ملک و ملک و از جان و جوانی برخوری