شمارهٔ ١۵٩ - وله ایضاً در مدح نظام الدین یحیی
گر نگارم برقع از رخسار برگیرد همیعالم جانرا بسحر یکنظر گیرد همی
هر که بیند خط مینا گون بگرد لعل اودر گمان افتد مگر طوطی شکر گیرد همی
در توهم بوسه بر رویش نیارم زد از آنکعارضش از نازکی ترسم اثر گیرد همی
گر خبر بودی ز خود دلرا اسیرش کی شدیمشکلم اینست کو دل بیخبر گیرد همی
هر که پا در راه عشق آن پری پیکر نهدشرطش آن باشد که اول ترک سر گیرد همی
گفتمش آتش زنم از سوز عشقت در جهانگفت پنداری مگر در مات در گیرد همی
زو نیارم شد جدا روز وداع از بهر آنکاز سرشکم سیل خونین رهگذر گیرد همی
میکند چندانکه میخواهد ستم بر عاشقانوز شگرفی این گنه را مختصر گیرد همی
گر ستم زینسان بود زودا که چاکر بهر دادراه درگاه شه جمشید فر گیرد همی
شاه یحیی آنکه رأی او چو تیغ آفتابدارد آن قدرت که ملک بحر و بر گیرد همی
و آنکه هر جا تاجداری پیش تختش بنده واردست بهر کسب عزت بر کمر گیرد همی
و آنکه چون آرد عطارد مدحت او در قلمخامه ورق از شهاب و از قمر گیرد همی
هر یکی از بندگانش را بود هنگام کارآن توانائی که شاه تاجور گیرد همی
رایتش هر سو که رو آرد بفضل کردگارلشکری دیگر زند ملک دگر گیرد همی
روبهی کز بارگاه او روان گردد بصیدچون بدو موسوم باشد شیر نر گیرد همی
روز کین پنهان شود زو خصم چون اختر ز مهرور چو مهر از اختران بی مر حشر گیرد همی
چون کند پرواز باز رایتش آفاق راهمچو سیمرغ فلک در زیر پر گیرد همی
وقت جود و گاه بخشش همچو ماه و آفتابعالمی را همتش در سیم و زر گیرد همی
ابر نیسانی مگر از بحر دستش برد آبکز رشاش او صدف در و گهر گیرد همی
گر نسیم خلق او یابد گذر بر خاک چیناز غم آهو نافه در خون جگر گیرد همی
شهریارا کمترین بندگان ابن یمیناز برای مدح تو چون خامه برگیرد همی
منشی دیوان گردون بس که گردد شرمساربفکند دیوان و دفتر راه در گیرد همی
با چنین شعری که همچون صیت عالمگیر توتا بخاور از حدود باختر گیرد همی
گر کنم دعوی که مدحی لایقت انشا کنمخرده ها بر من خرد بیحد و مر گیرد همی
تا نگردد بعد ازینت خاطر عاطر ملولچاکر آن به کین سخن را مختصر گیرد همی
خوبتر باشد ثنا کآنرا دعا آید ز پیبنده آن بهتر که راه خوبتر گیرد همی
تا خبر باشد که میآید امام منتظرسر بسر آفاق را از خشگ و تر گیرد همی
بادت آن قدرت ز حکم نافذت آفاق راسر بسر همچون امام منتظر گیرد همی