گنج

شمارهٔ ١۵٨ - ایضاً له در مدح خواجه نظام الدین یحیی

گر شود هر سر مویی که مرا هست زبانیوز ازل تا به ابد یابم از ایام زمانی
هر زبانی که ز گفتار به صد گونه عبارتدهد از مکرمت شاه فلک قدر نشانی
در چنان مدت بی‌‎حد به‌‎چنین ساز فصاحتنکنم عشیر عشیر از کرم شاه بیانی
شاه یحیی جهانبخش که چون یحیی برمکهمتش کرد روان در بدن جود روانی
آنکه از معدلتش در همه آفاق نه بیننداز پی پرورش بره به از گرگ شبانی
شهریارا توئی آنشاه جوانبخت که هرگزفلک پیر ندیدست چو تو شاه نشانی
در جهان گر طلبند اهل بصیرت ابد الدهرکاردانی که بود ناظم احوال جهانی
کس نبیند بصفا بر صفت رأی تو پیریبکفایت نتوان یافت چو بخت تو جوانی
سایس حکم تو سازد ز هلال وز مجرهاز پی مرکب خاص تو رکابی و عنانی
عقل کار آگه اگر فکر کند تا بقیامتاز جلالت ندهد هیچ نشان جز بگمانی
دورها دور کنند انجم و سازند قرانهامی نخیزد بهنر مثل تو در هیچ قرانی
هر چه فایض شود از ابر بهر فصل بهاریو آنچه باشد بچمن باد بهر وقت خزانی
با عطای دل چون بحر تو و دست چو کانتکمترین قطره بحری و غباریست زکانی
قسم دشمن ز تو جز پشت سپرهیچ نباشدنبود بهر تو زو نیز بجز روی کمانی
چون عدو را نظر افتد بسوی تیغ و سنانتشودش هر مژه در دیده چو تیغی و سنانی
گر جهان پر شود از فتنه چه باک اهل جهانراگر دهد شحنه انصاف تواش خط امانی
از فلانی غرض روح قدس ابن یمین استآن کزو هر سخنی را بخرد عقل بجانی
گر بجانی بخرد عقل ازو هر سخنی رامی نبیند ز چنین بیع و شری هیچ زیانی
طوطی طبعش از آن شهره بشیرین سخنی شدکه لبالب شکر شکر تواش هست زبانی
ختم کردم بدعای تو سبکروح ثنا راتا نگویند ز هر سو که فلان گشت گرانی
زیور تیغ زبانها گهر مدح تو باشدتا سخن باشد و بس گوهر هر تیغ و زبانی