شمارهٔ ١۵٧ - وله ایضاً در مدح نظام الدین یحیی
عیدست در ده ای صنم گلعذار میبنمای صورت طرب اندر صفای وی
شد کار عیش ساخته از عید همچو چنگزین پس میان ببند ز بهر طرب چو نی
مطرب بگوی نغمه خوش، زهد تا به چندساقی بیار ساغر می توبه تا به کی
با جام می نشین که درین دور بی ثباتصافی دل به دست نیاید چو جام می
در ده میی که عرصه بزم از فروغ اوخوشتر ز نوبهار نماید به ماه دی
ز آن می که گفتمش به صفا هست آفتابعقلم شنید گفت چه گفتی خموش هی
از نورش آفتاب اگر مقتبس شودمنشور حسن او نشود در کسوف طی
گفتم پس آفتاب نگویم چه گویمشگفتا که عکس خاطر دستور نیک پی
والا نظام دولت و ملت که رأی اوبر روی آفتاب نشاند ز شرم خوی
آن سروری که در طلب فرخی همایآید عقاب رایت او را به زیر پی
گیرد به یک سوار و ببخشد به یک سؤالدر رزم و بزم کشور آفاق و ملک ری
چون همتش به عالم علوی سفر کندآرد به زیر پای ز رفعت سر جدی
هرگز به رزم و بزمِ درون هیچ بخردییک پی نبیندش که نگوید هزار پی
کآمد به فال سعد دگر باره در جهانرستم ز سمت زابل و حاتم ز راه طی
ننهاد پا ز کتم عدم خلق در وجودتا جود او نگفت که ارزاقکم علی
نشگفت اگر رود به سر و پای غرم بازدر عهد عدل او ز کمان جمله شاخ و پی
گردون پیر گفته به شفقت هزار باربا بخت او که انبتک الله یا صبی
ای خسروی که رأی تو اندر ضمیر خصمنور هدایتست نهان در میان غی
سوء المزاج خصم تو چون دیر درکشیدآن به که شربتش بدهند از لعاب حی
قدر ترا ز اطلس گردون کند قباای در کلاه گوشه قدرت شکوه کی
نعل سم سمند تو هر ماه مینهدبر داغگاه ابلق گردون به جای کی
ارباب فضل را به جناب رفیع توچندان تفاخرست که اعراب را بحی
عدل تو گر نه دافع ظلم فلک شدیبر صفحه وجود نماندی نشان شیی
کار جهانیان به نظام از وجود تستبادت وجود تا بود اندر زمانه حی