شمارهٔ ١۵٢ - وله
تا زمان باشد کسی را در زمان سروریاز علاءالدین و الدنیا نزیبد برتری
آن عطا پاش خطا پوشی که از رأی صوابدر ممالک شد مسلم بر سران او را سری
آن وزیر شه نشان کالحق بجای خود بودگر کند در مدح او محمود کار عنصری
مشتری از طالعش گوئی سعادت کسب کردکین چنین مشهور عالم شد به نیکو اختری
نور رأیش بشکند بازار تاب آفتابمعجز موسی برد رونق ز سحر سامری
حاتم طائی و رستم را بگاه بزم و رزمایدل ار با او مشابه در تصور آوری
چون ببینی بخشش و کوشش ازو آن هر دو رااز جوانمردان ندانی وز دلیران نشمری
کشتی دریای امر و نهی و حل و عقد رابادبانی کرده عزم و کرده حزمش لنگری
اوج کیوانرا نگویم آستان قدر اوستکی بود با ذره تاب آفتاب خاوری
خدمت در گاه او کردن نشان مقبلیستروی ازو بر تافتن باشد نشان مدبری
خسروا ابن یمین از بندگان خاص تستمشتکی می بینمش از جور چرخ چنبری
چرخ چوگانی چو گویش مضطرب دارد مدامصد خلل در کارش آید گر بحالش ننگری
کار او گوهر فروشی و بدین بازار نیستهیچکس اینجنس را غیر از عطارد مشتری
حاصلش قلبی سیاهست ار چه باشد روز و شبچشم او در سیم پالائی و رخ در زرگری
بر سر بازار دانش چون نهدد کان چو هسترونق یلخی فروشان بیشتر از جوهری
در خراسان بودن عیسی دم زینسان که اوستاینچنین بی رونقی از بی خری یا از خری
دارد از لطف تو نزد شاه امید تربیتتربیت کن چون بحمدالله بدینها قادری
من چه گویم تربیت چون کن چو داند رأی توبهتر از شاهان عالم رسم چاکر پروری
تا نسیم لطف یزدان بشکفاند هر شبیاندرین نیلوفری گلزار گلهای طری
بزمت از گل چیده ها بادا بنزهت آنچنانکزو خجالتها برد این گلشن نیلوفری