شمارهٔ ١۵١ - ایضاً له
بیا تا عشرت آبادی چو خلد جاودان بینیچه خلد جاودان کین را بسی خوشتر از آن بینی
خرد نپسندد ار خواند کسی خلدش ز بهر آنککه تا گشتست این پیدا ز شرم آنرا نهان بینی
یکی هم میتوانش گفت خلد از روی اینمعنیکه چون رضوان درو عاقل فراوان باغبان بینی
نباشد در جهان چندان شگفت ار باغ بیند کستماشا را درین باغ آی تا دروی جهان بینی
هوای او بخاصیت چنان صحت همی بخشدکه دروی جز نسیمی را عجب گر ناتوان بینی
درخت او که از طوبی بسر سبزی فزون آمدبرو مرغ سعادت را نهاده آشیان بینی
سزد گر جنتش خوانی ز بهر آنکه چون کوثردرون دریای ژرف او را روان اندر میان بینی
شبان تا روز قصری را گرش دریا بر آوردندبر ایوان هندوی کیوان برسم پاسبان بینی
خوشا قصری که اندر وی ز عکس جام روزنهازمین یکسر پر از اختر بسان آسمان بینی
قدم چون در حریم او نهی از غایت نزهتهمه شادی دل یابی همه آرام جان بینی
فضیلت بر بهشت او را تمامست اینکه گه گاهشتماشاگاه و عشرت جای شاه کامران بینی
شهنشاهی که پیش او زهندو ترک اگر خواهینطاق بندگی بسته هزاران رای و خان بینی
سلیمان قدر و آصف رأی تاج دولت و ملتکه از معنی حکم او عبارت کن فکان بینی
ستم سوزی که در ملکش خرد را بس عجب نایدز عدلش گوسفندانرا گر از گرگان شبان بینی
بجنب جنبش و آرام و عزم و حزم او دائمزمانرا چون مکان یابی مکانرا چون زمان بینی
جنابش قبله اقبال خلقان جهان آمداز آن چون قبله سوی او جهانی را روان بینی
همیشه تا ز بهر صیت و ذکر نام باقی راهوای خاطر شاهان بمدح مادحان بینی
شه عادل چنان بادا که چون ابن یمین دائمعطارد بهر صیت خود مر او را مدح خوان بینی