گنج

شمارهٔ ١۵٠ - وله ایضاً در مدح شهاب الدین زنگی

قافیه: نگی۲۷ بیت
بهارست ای پسر در ده ز بهر رفع دلتنگیشرابی چون گل و لاله بخوشبوئی و خوشرنگی
نگه کن نقش بندی طبیعت را که در بستانچنان بر آب میبندد هزاران نقش ارژنگی
جهان شد خرم و خندان کنون آمد زمان آنکه بهره مطربی آید ز گردون زهره چنگی
ببزم خسرو اعظم خدیو خطه عالمچراغ دوده آدم شهاب ملک و دین زنگی
عدو بندی که روز کین اگر پیشش نهنگ آیدز بهر باز پس گشتن کند رفتار خرچنگی
کلاه حکم تا بر سر نهاد از یمن عدل اوبجز چین قبا کس را نبینی چهره آژنگی
سپهدار صف پنجم که دارد راه سرداریکند بر درگه جاهش ز بهر نام سرهنگی
براق عزم او را برق اگر هم تک شود روزیبصد حیلت بر هواری برد با او برون لنگی
سعادت مسند جاهش برفعت برد بر جائیکه نتواند رسید آنجا خیال مردم بنگی
مه و برجیس گردون را گر از وی رخصتی باشدکند از بهر شهبازش هم آن طبلی هم این زنگی
برسم نقل اگر خواهد فلک بر فرق سر آردببزم او ز پروین خوشه انگور آونگی
دو توسن بود دوران را و شد آن هر دو رام اویکی زان اشهب رومی دگر یک ادهم زنگی
سپهر آلات زین میجست بهر مرکب خاصشجناقی کرد خورشید و مجره میکند تنگی
طبیب حاذق لطفش تواند برد اگر خواهدز نرگس علت کوری ز سوسن آفت گنگی
چو شیر شرزه قهرش گشاید پنجه روز کینکند گر خواهد و گر نی پلنگ تند خورنگی
اگر گیرد بکف تیغی عدوش از برق رخشندهکند بر صفحه تیغش ز بخت بد گهر زنگی
سرافرازا تو آن شاهی که کوه پای بر جا رابجنب حلم تو باشد بسان کاه بی سنگی
سلیمان وش مسلم شد جهانت ز آنک چون آصفتمامت رأی و تدبیری سراسر عقل و فرهنگی
نسیم گلشن خلقت مشام شیر اگر خواهدشود خوشبویتر کامش ز ناف آهوی تنگی
فلک خواهد که در رفعت زند با جاه تو پهلوولیکن دیدمش با او ندارد حد هم تنگی
اگر خورشید رأی تو کشد بر کوه تیغ کینرخ لعلش درون کان شود از بیم نارنگی
کشد آه از دل خصمت سوی گردون گردان سرچو دیدش کلبه ئی موحش ز تاریکی و از تنگی
ببزم و رزمت ار بیند خرد گوید توئی اکنونببخشش حاتم طائی بکوشش رستم جنگی
گر افتد سایه خورشید رایت برسها روزیعجب نبود اگر دایم کند زان پس شباهنگی
ز بیم شحنه عدلت خرد را بس عجب نایدکه گیرد زهره رعنا بترک شوخی و شنگی
کند ابن یمین کوته سخن زین پس بپیش تومبادا کت صداع آید ازین گفتار آهنگی
همیشه تا بود اورنگ شاه اختران گردونترا شاهی مسلم باد کاندر خورد اورنگی