شمارهٔ ١۴٩ - وله ایضاً در مدح علاءالدین محمد
بر آمدم صبحدم باد بهاریجهان خوشبوی گشت از مشک تاری
چه باد خوش نفس بود اینکه بشکستبیکدم قیمت مشک تتاری
مگر هر صبحدم بر رهگذارتهمیسوزد کسی عود قماری
کنون در باغ نقاش طبیعتبهر نقشی کند صد خرده کاری
بسازد جام لعل عنبر آلودز شکل لاله های نوبهاری
کند بر صحن گلزار از زمردبرای نو عروس گل عماری
نثار مقدم میمون گل رابدامن در کشد ابر بهاری
شبی سوسن نهان بانی همیگفتکه خود را تا بکی در بند داری
تو هم گر بندگی خواجه جوئیچو من نامی بآزادی برآری
محیط مرکز رفعت که چون قطببرو ختم است کار بردباری
علاء ملک و دین کز رشک خلقشسیه گشتست کار مشکداری
خداوندا ز من یک قصه بشنوکه تا بر گویمت از لطف باری
گذشتم صبحدم بر مرغزاریز نزهت جایگاه میگساری
نوای این غزال آمد بگوشمز صوت مطربان مرغزاری
بیا تا ز اعتدال نوبهاریچمن را جنه الماوی شماری
درین موسم هوای باغ گیردبنوک خامه گر مرغی نگاری
کنون گر میتوانی مست گشتنچرا چون چشم خوبان در خماری
خوشا آنکس که چون نرگس زمستیفتد در پای سرو جویباری
زمن یک بیت تضمین کرده بشنوچو گل بشکفت خیز از هوشیاری
تمتع من شمیم عبر ار نجدفما بعد العشیه من عراری
بنوش آن می که از بویش بنفشهبیندازد لباس سوگواری
و گر سوسن خورد گردد زبانشبمدح خسرو آفاق جاری
وزیر مشرق و مغرب کزو یافتبنای ملک و ملت استواری
علاء دولت و ملت که حکمشبرد از طبع زیبق بیقراری
مه نو نعل اسبش گشت وزین پسکند در گوش گردون گوشواری
بسعی بازوی او خنجر بیدکند در روز هیجا ذوالفقاری
زهی گردون جنابی کز جلالتوزیران جهان را شهریاری
عطارد گفت با کلک تو روزیکه تا کی عمر در دریا گذاری
نمیدانی که دست خواجه دریاستتو از دریا چنین زار و نزاری
چو بشنید اینسخن کلک تو گفتشو قاک الله که نیکو خواه یاری
ولی گر جای من دریا نباشدنیارم کرد این گوهر نثاری
زهی ابن یمین کز یمن مدحشز سلک در چو دریا با یساری
خداوندا مخلد باد عمرتکه تا همواره اندر کامکاری
ز ما دح گوهر موزون ستانیپس آنگه زر ناموزون سپاری