شمارهٔ ١۵٣ - ایضاً له
چند گاهی زیر طاق گنبد نیلوفریخار غم را جفت بودم همچو گلبرگ طری
خامه منشی دیوان سعادت مدتیدر مدد کاری من میکرد سعی سرسری
زرگر محنت شبا روزی ز چشم و رخ مراگاه بودی سیم پالاگاه کردی زرگری
ز اختلاف دور گردون طالع بد خواه منمنقطع میکرد امید از دولت نیک اختری
وقت صید مرغ امنیت همای همتمگوشه گیری بود چون زاغ کمان از بی پری
گر چه بود اینها و صد چندین ولیکن باک نیستچون ز لطف ایزدی بر رغم چرخ چنبری
بر سرم یکبار دیگر سایه رحمت فکندمظهر نور الهی آفتاب خاوری
اختر برج سعادت آنکه زیبد از شرفبر مقیمان زمین چون آسمانش سروری
بحر معنی آنکه سلک در الفاطش کندنو عروس فضل را در گوش و گردن زیوری
قطب اسلام آنکه جن و انس را تسخیر کردچون سلیمان و آنگهی بیمنت انگشتری
آستان او که عز پایبوسش یافتستدارد از ایوان کیوان در جلالت برتری
آنکه خاک پای گردون سایش از روی شرفشاه انجم را کند بر تارک و سر افسری
خاک پای اوست آن کحل الجواهر کافتاببهر نور چشم خود باشد بجانش مشتری
عقل کل در جستجوی حق بیفتادی ز پاگر نکردی رأی ملک آرایش او را رهبری
ور نبودی اهل دانش را مربی لطف اومعجر ناهید گشتی طلیسان مشتری
تا مدیح جاه تو گویند ماه و آفتابخویشتن را می نمایند ارزقی و انوری
دین پناها در مدیحت خاطر ابن یمینمیکند در کارگاه شاعری صد ساحری
گر بخاک سامری ز ینشعر بوئی بگذردناله های لامساس آید ز جان سامری
تا ز بهر نزهت نظارگان اهل دلغنچه ها خندان شود در گلشن نیلوفری
دوحه اقبال تو اهل هنر را از کرمدر پناه سایه عالی او میپروری
از نسیم لطف یزدانی و آب زندگیشاخ او را باد سرسبزی و بیخش را تری