گنج

شمارهٔ ١٣٩ - وله در مدح تاج الدین علی سربداری

باز آمدم بحضرت سلطان دین پناهخورشید خسروان جهان سایه اله
نی من بخود بچنین منزلت رسممشکل توان رسید ز ماهی بر اوج ماه
گر جذبه عنایت دارای کشورمسوی جناب خود ننمودی بلطف راه
همچون منی پیاده ز اسب مراد خویشفرزین صفت چگونه شدی همنشین شاه
شاهنشه زمین و زمان تاج ملک و دینکافسر ازوست سرور و ثابت بدو است گاه
فرماندهی که رأی وی ار اقتضا کنددانند اهل عقل که بی هیح اشتباه
مانند عزل اگر چه بود بر خلاف طبعماه از تعرض قصب و کهربا ز کاه
دعوی شهریاری عالم بانفرادز آنش مسلمست که عدلش بود گواه
هر صنف آدمی که بجویند بر درشصف بر صف ایستاده بود غیر دادخواه
چون کاه سر سبک بود از باد عفو اواز کوه اگر بوزون گرانتر بود گناه
حاسد کجا بپایه قدرش همیرسدکی سرکشی بسدره و طوبی کند گیاه
هر کس که بنده وار کمر بست بر درشبربود از سر شه سیارگان کلاه
دانی که زنگ آینه آسمان ز چیستز آن کز دل عدوش بگردون رسید آه
صد ره کشید سرزنش گرز او عدووز بخت بد نمیشودش یکره انتباه
عین عنایت ازلی یار بس بوداز قاف تا بقاف عدو گر کشد سپاه
شاها توئی که جمله شاهان روزگارسایند بر جناب تو بهر شرف جباه
در دین و ملک تیغ تو حصنی است آهنینگوهر ز بیم جود تو بروی برد پناه
کلک ترا ز منشی دیوان اخترانجز عبده خطاب نمیآید و فداه
ابن یمین چو رفعت قدرت بیان کندشعری بشعر او نرسد در علو جاه
از یمن مدح تست که شعریست بنده راراحت فزای چون می صافی و رنج کاه
دانم نکو طریق سخن گستری ولیکدر من فلک بچشم حسادت کند نگاه
دریای خاطرم گهر افشان و من ز فقردر آب چشم خویش چو کشتی کنم شناه
فریاد من رس ایشه عالم که دست آنداری که داریم ز جفای فلک نگاه
تا صبح و شاه مفتتح روز و شب بودتا شام با صفا نبود همچو صبحگاه
هر روز خصم تو که همی آورد بشببادا بسان شام رخ روز او سیاه