گنج

شمارهٔ ١٢٨ - قصیده در مدح تاج الدین علی سربداری

قافیه: ان۳۱ بیت
مرا دولت بشارت داد و گفت آمد زمان آنکه از دوران شوی بارد گر خرم دل و شادان
صفای صبح پیروزی بفال سعد شد پیداظلام شام نکبت گشت زیر نور او پنهان
چه خوش زین مژده ناگه بگوش هوش من آمدمیان شام نکبت گشت زیر نور او پنهان
چه گفتم گفتم ایدولت بمانی تا ابد باقیکه از رمز تو میگوید برسم مژده دل با جان
که اینک وقت آن آمد که بخشد از سرشفقتز تاب آفتاب غم نجاتم سایه یزدان
محیط مرکز دولت سپهر حشمت و رفعتجهان رأفت و رحمت خدیو کشور ایران
سلیمان قدر آصف رأی تاج ملک و ملت آنببخشش هست چون حاتم ببخشایش چو نوشروان
فلک قدر و ملک سیرت بود آنشاه نام آورکه نامش بر نگین خود نگارند از شرف شاهان
بر اوج طارم جاهش که با عرش است هم زانوفروتر پایه اش باشد بر تبت برتر از کیوان
نباشد سعد قاضی را درین فیروزه گون مسندجز این کاری که حکمش را بامضا میدهد فرمان
سپهدار صف پنجم که بهرام است نام اوکند بد کیش خصمش را به تیغ جانستان قربان
فراز مسند شاهی صفای ذات پاکش بینکه خورشید پنداری بر اوج آسمان تابان
نوای زهره زهرا از آنرو دلپذیر آمدکه بر ساز طرب گوید مدیحش را بصد الحان
عطارد نامه فتحش بفیروزی چو بنویسدکند نصر من الله را طراز کنیت عنوان
به پیکی بر درش گردد مه تابان شبا روزیبمیدان فلک زین رو فرو مانند ازو اقران
نسیم روضه خلقش بر آن کورا خلیل آمدبلطف ار بگذرد روزی شود آتش بر و ریحان
سموم آتش قهرش بدریا بگذرد بیندز قعرش خاک و خاکستر شود بر گنبد گردان
نگویم ابر نیسانی بود چون دست در بارشکه اصحاب کمال از من شمارند این بصد نقصان
ازین گر رشحه ئی ریزد بود اصل سعادتهاوز آن گر قطره ئی بارد شود سرمایه طوفان
جهاندارا بدرگاهت کشید ابن یمین گوهرکه در عالم کسی چون تو نمیداند بهای آن
سخن آورد و عقلم مرا گفت این متاع آنجاچو سحر سامری باشد بنزد موسی عمران
اگر چه در موزونست شعر آبدار توولیکن زیرکی نبود گهر بردن سوی عمان
بلی گر چه صوابست این که عقلم رأی زد لیکنچنین دولت نمی افتد بنزد هرکسی آسان
کنون چون بخت یاری کرد بوسیدم رکاب توعنان این سعادت را زکف دادن توان نتوان
فراز مسند شاهی توئی سلطان بحمداللهبسان عنصری بنده بر تخت تو مدحت خوان
تو آن شاهی که میدانی کماهی حال من بندههنرهای ایازی را که داند بهتر از سلطان
بماند جاودان نامت بشعرم زنده بهر آنکه نامت زنده میدارم بآب چشمه حیوان
بشاعر زنده میماند بگیتی نام شاهانرافروغ از رودکی گیرد چراغ دوده سامان
منم بستان ملکت را نوای بلبل خوشگونوائی ده فراکارم برای رونق بستان
همیشه تا مه تابان نماید چشم خلقانراگهی چون گوی و گه چوگان برین فیروزه گون میدان
به میدان شقاوت باد گوی آسا سر خصمتبه هر صورت که رأی تست گردان در خم چوگان