گنج

شمارهٔ ١٢٧ - ایضاً له در مدح نظام الدین یحیی

ساقی بیار باده که چون خلد شد چمنشد باغ روشن از گهر ابر تیره تن
آهوی سرو نافه بیفکند وزین قبلباد صبا گرفت دم نافه ختن
زد بر نوای بلبل شیدا چنار دستوز ذوق آن به رقص دَراِستاد نارون
شد روی آبگیر چو سوهان آژدهتا از صبا فتاد بر اندام او شکن
لاله ز بس که قطره شبنم برو نشستشد ساغر عقیق پر از لولو عدن
از روشنی انجم گلهای بوستانگوئی مگر مجره کشیدند بر چمن
جز برگ بید و سرخ گل اندر جهان که دیدتیغ از زمرد و سپر از گوهر یمن
گر غنچه در فریب دل عندلیب نیستبهر چه زر ساو گرفته‌ست در دهن
با شنبلید و نرگس تر نسبتی گرفتزلف سیاه دلبر و رخسار زرد من
آن دلبری که عارض و زلف مسلسلشبشکست نرخ سنبل و بازار یاسمن
در حیرتم ز طلعت او تا چه خوانمشماه شب چهارده یا شمع انجمن
ماه است اگر نه ماه بود خسته محاقشمع است اگر نه شمع بود بسته لگن
جز خط مشکبوی و رخ جانفزای اوهرگز بنفشه دید کسی رسته بر سمن
جز قد خوش خرام و تن چون حریر اوسرو روان که دید برش برگ نسترن
میزیبدش که پای نهد بر دو چشم منزیرا که جویبار سزد سرو را وطن
زلفش به کافری دل زارم اسیر کردوانگه فکند بی سببی در چه ذقن
سهلست اگر چو خود ذقنش در چهش فکنددر چه توان شدن به امید چنان رسن
شهری اسیر فتنه و غوغای حسن اوواو بر جناب خسرو آفاق مفتتن
والا نظام دولت و ملت که ذات اونور مجسم است ز انوار ذوالمنن
آن سروری که از حسد بوی خلق اوبر تن قبا کند گل خوشبوی پیرهن
بر خاک اگر ز فیض کفش قطره‌ای چکدطوبی حسد برد به دل از سبزه دمن
گردون شد ازرقی و مه و مهر انوریبهر ثنا و مدحت آن سرور زمن
حاسد چو اوج جاه وی آورد در خیالاز غم بسان چاه فرو شد به خویشتن
دشمن به روز معرکه از تیغش آن کشدکز طعنه شهاب کشد در شب اهرمن
ای نابسوده اوج جلال تو دست وهموی ناسپرده خاک جناب تو پای ظن
در رزم و بزم بر سر اعدا و اولیاچون ابر درفشانی و چون مهر تیغ زن
تا عدل دین پناه تو ضبط جهان نهاددر یک کنام میچرد آهو و کرگدن
در جنب بارگاه تو کان نسر واقع استسیمرغ بی ثبات بود راست چون زغن
ابن یمین کمینه ثنا خوان جاه تستبادا ثنای او به قبول تو مقترن
پیوسته باد مرجع خلقان جناب تودر نفع و ضر و خیر و شر و شادی و حزن
دائم دل سیاه چو سنگ مخالفانباد از برای خنجر خونخوار تو مسن