گنج

شمارهٔ ١٢۴ - وله ایضاً قصیده در مدح طغایتمورخان

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگفتن۲۹ بیت
ترا سزد بصفا ماه آسمان گفتنترا بحسن توان زینت جهان گفتن
اگر تو از درم ای حور چهره باز آئیتوان مقام مرا خلد جاودان گفتن
کج است در نظر قد چون صنوبر توسخن ز راستی سرو بوستان گفتن
اگر تو قصد بجانم کنی روا نبودبه پیش طلعت جانان مرا ز جان گفتن
بترک جان و جهان زود میتوانم گفتبترک صحبت جانان نمیتوان گفتن
بدان هوس که ز طبعت برون کنم صفراتوان سرشک مرا آب ناردان گفتن
ز رشک رسته در تو بس عجب نبودتن ضعیف مرا تار ریسمان گفتن
وصال همچو توئی گر بجهد دست دهدتوان بترک تن و جان و خان و مان گفتن
نه لایقست ز لطف چو تو سبکروحیجواب عاشق بیچاره سرگران گفتن
کنون چو داد غزل داد طبعت ابن یمینبوصف خال و خط و زلف دلبران گفتن
میان خامه ببند و زبان او بگشایپس از غزل بمدیح خدایگان گفتن
فروغ اختر شاهنشهی طغایتمورکه میتوانش بحق شاه شه نشان گفتن
زمین درگه او را ز بس جلالت و جاهتوان بگاه بیان سطح آسمان گفتن
جناب حضرت او را رسد ز رفعت و قدرسخن ز منزلت اوج لا مکان گفتن
بروز معرکه گر برگ نی بکف گیردتوان ز قوتش آن برگ را سنان گفتن
کمینه بنده که از درگهش روان گرددتوان بکشور اعداش مرزبان گفتن
ز عدل او شده با گوسفند گرگ چنانکه میتوان ز شفقت سگ شبان گفتن
جواب خصم ترا زیبد ای همایون فربرأی پیر و باقبال نوجوان گفتن
همان زمان که نهی پای بر زمین عدوبر آسمان رسد آوای الامان گفتن
بجز تو در همه عالم نمیرسد کس راپناه اهل زمین خسرو زمان گفتن
عطای یکدمه بذل ترا بمجلس انستوان ذخیره صد گنج شایگان گفتن
شنوده ام ز سخنهای سوزنی بیتیمناسب ار چه توانم نظیر آن گفتن
ولی بصورت تضمین چرا ادا نکنمچو میتوان سخن خوش برایگان گفتن
دروغ راست نمایست در ولایت شاهز عدل او بره با گرگ توأمان گفتن
جهانپناه شها بنده پرورا از آنککه تا بود بجهان صنعت زبان گفتن
مدیح جاه تو گویم که مدح همچو توئیزبان بنده تواند بصد بیان گفتن
تو یوسفی و سلیمان صفت فریضه شدستدعات بر همه ابنای انس و جان گفتن
همیشه تا بود اندر حضور اهل خردز ارغوان صفت طبع زعفران گفتن
ز دیده بر رخ چون زعفران خصم تو بادچنانکه می نتوان آب ارغوان گفتن