گنج

شمارهٔ ١٢٣ - قصیده در مدح نظام الدین یحیی کرابی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ین۲۷ بیت
ای داور زمانه و فرمانده زمینسلطان نظام ملت و دین شاه راستین
هستی تو تاج سرور شاهان روزگارو اورنگ خسروی ز تو شد باز شه نشین
هر بامداد بهر شرف بنده وش نهندبرخاک در گهت شه سیارگان جبین
از حیز عدم بسوی عرصه وجوداز شوق بندگیت بسر میدود جنین
شاهان نهاده بر در تو سر بر آستانتا دولت تو کرده برون دست از آستین
لاف برابری نزند با تو خصم از آنکطعم شرنگ را نبود ذوق انگبین
شادند عالمی ز تو ز آنسان که کس نیافتدر کاینات غیر عدوی تو یک حزین
از خجلت روایح خلقت سیاهرویگشتست نافه در بدن آهوان چین
در عالم از مکارم اخلاق تو نماندچین در جبین هیچکس الا که در قسین
از کام شیر با نفس خلق تو شوندهمچون ز ناف آهوی چین خلق نافه چین
نوشین روان و حاتم اگر در زمان توبار دگر نهند قدم بر سر زمین
چون بر سخا و عدل تو یابند اطلاعورد زبان هر دو نباشد جز آفرین
زر را امان ز دست سخای تو کی بوداز سنگ خاره گر چه که حصنی کند حصین
چون خاتم آنکه دست تو یکبار بوسه دادبر تخت زر نشست همه عمر چون نگین
گرگان دزد پیشه بدوران عدل تودر حفظ گوسفند چو سگ گشته اند امین
ای آنکه بارها بگه رزم یافتنداز نوک نیزه تو سران داغ بر سرین
سازد کمان ز قوس قزح وز شهاب تیرچون بر عدوی تو بگشاید فلک کمین
صیت مکارم تو که بادا زمین نورددر طاس زرنگار سپهر افکند طنین
چون ابلق فلک نسزد بارگیت راغیر از مجره تنگ برو از هلال زین
شاها سپهر اگر چه که فرقی نمینهداندر میان اهل هنر گاه بهگزین
لیکن از آن چه باک چو دانی بوقت کارچونست شیر پرده و چون ضیغم عرین
ابناء جنسم ار چه که هستند با یساراما یسار باز ندانند از یمین
گر زر ندارد ابن یمین ز آن چه غم خورددارد بیمن مدحت تو گوهر ثمین
ورهم بسوی زر کندش خاطر التفاتیابد بسعی جود تو آن نیز بعد ازین
تا در پناه سایه جود تو سا کنمسهل است با من ار فلک دون بود بکین
تصدیع دادمت بکرم عفو کن زمنتا بر دعات ختم کنم بیت آخرین
تا حور عین مقام بخلد برین کنندبادا چو خلد بزمگهت پر ز حورعین