گنج

شمارهٔ ١٠٣ - ایضاً له

گر شود در عشق جانان جان شیرینم تلفهر زمان افزون بود دل را بمهر او شعف
چشم من گر رسته دندانش را بیند بخواباز خیال روی او گوهر شود همچون صدف
همچو چنگ از پیش بر نارم سر اندر بندگیشور ز چنگ او خورم دائم قفا مانند دف
باشدم دل سوی او و دیده سوی دیگراناز نهیب آنکه میبیند رقیب از هر طرف
با خیالش در جحیم ار جای من باشد درکخوشترم آید که در فردوس بی او بر غرف
چشم من از چشمه نوش و خط سرسبز اوصنع یزدان بیند و شهوت پرست آب و علف
تا کمان مشک پیکر ز ابروان دارد بزهناوک دلدوز او را گشته ام از جان هدف
تا شدم شیدای او مسکین پدر با دوستانگفت من وین یک پسر وینهم بدینسان ناخلف
وای بر ابن یمین از غمزه بیداد اوور نگیرد عدل شاهنشاه عهدش در کنف
آنکه از تشویر ابر دست گوهر بار اوابر با چندین مواهب رخ همی پوشد بکف
شد سیه رو پیش ابر بحر دربارش سحاببسکه راند بر زبان رعد بی بخشش صلف
میرسد ز اجرام سعد و تا ابد خواهد رسیداز سعاداتش هدایا و ز کراماتش تحف
از زبان عفو او ناید بگوش مجرمانغیر آنک ان ینتبه یغفر لکم ما قد سلف
عدلش آنرا کو برد کاهی بظلم از خرمنیسینه بشکافد چو گندم سر فرو کوبد چو کف
در جهانگیری ز کس یاری نخواهد همچو مهرکی مدد خواهد ز قنبر گاه کین شاه نجف
هست سیمرغ ستم از بیم باز رایتشهمچو بوتیمار دائم با دلی و صد اسف
چون بمیدان اندر آید گر بود خصمش نهنگزود پا وا پس نهد خرچنگ وار از پیش صف
دشمنش گردد ز زخم تیر او چون خارپشتورچه در جوشن کند خود را نهان همچون کشف
در شب تاریک برباید سواد از چشم مورگاه جولان مار پیکر نیزه گر گیرد بکف
در جهان جز تیغ آتش فعل او هرگز که دیدآب نیلی کو نهنگانرا همی سوزد بتف
تا برین ایوان مینا پیکر گوهر نگارز آفتاب و مه شرف سازند از بهر شرف
قصر جاهش را کز این فیروزه طارم برترستز آفتاب و ماه باد ابر سر ایوان شرف