گنج

شمارهٔ ١٠١ - قصیده

گردش گردون بکامم گر نباشد گو مباشورز مهرش بر سرم افسر نباشد گومباش
گر هنرمند از کسی یاری نیابد گو میابچون هنر یارست اگر یاور نباشد گو مباش
پرتو نور تجلی چون ز شب ظلمت زدودبر سپهر ار تابش اختر نباشد گو مباش
چون ندارم داوری با هیچکس در خیر و شرگر مرا دلگرمی داور نباشد گو مباش
در جهان از خلق اگر یاری نیابم باک نیستبا علی در رزم اگر قنبر نباشد گو مباش
با چنین قحط هنر کابناء دهر از جهل خویشجمله گویند ار هنر پرور نباشد گو مباش
گر هنر پرور زمین آسا نگردد پایمالگر بسان آسمان سرور نباشد گو مباش
چون کمر هرگز نخواهم بودن اندر بند زرگر قبای زر کشم در بر نباشد گو مباش
چون همای همتم برتر ز نسر طایر استتاجش ار هدهد صفت بر سر نباشد گو مباش
آبروی از بهر نان بر خاک نتوان ریختنگر نهال رزق ما را بر نباشد گو مباش
کی توان در بند بودن بهر شکر همچو نیسرو آزادی گرش شکر نباشد گو مباش
خواری منت ز بهر آرزو نتوان کشیدما و عزت هیچ دیگر گر نباشد گو مباش
منت رضوان ز بهر کوثر ار باید کشیدفارغم ز آن هرگز ار کوثر نباشد گو مباش
هستم از همت چو موسی رهرو وادی قدسگر بپایم پای پوش اندر نباشد گو مباش
مرد باید کز ره معنی بود آراستهگر بظاهر صورتش در خور نباشد گو مباش
رأی باید کز صفا چون آب و چون آذر بودروی اگر چون آب و چون آذر نباشد گو مباش
آب رز باید که باشد در صفا چون آب زرگر ز زر مغربی ساغر نباشد گو مباش
منت ایزد را که تر دامن نیم مانند ابرگر چو ابرم جیب پر گوهر نباشد گو مباش
چون بود ابن یمین از در موزون با یسارگر چو کانش گنج سیم و زر نباشد گو مباش
حاصل عاقل ز دنیا چون نکو نامی بوداین بست گر حاصل دیگر نباشد گو مباش