گنج

شمارهٔ ١٠٠ - قصیده در طیبت و مدح نظام الدین یحیی

چیست آن گوهر که هست از لعل تاجی برسرشوز پرند آل دائم گرته ئی اندر برش
هست سرخی باد سار و تنگ چشم و سخت دلوز لباس آل عباس است اکثر بسترش
همچو بیماریست مزمن لیک گر میلش بودجستن آسانست همچون عادیان از چنبرش
غیر کناسی نداند هیچ حرفت وین عجبگاهش اندر سیم میگیرند و گاهی در زرش
همچو خون آلود تیغی آبدار آمد و لیکدر سرین مهر خان باشد نیام اندر خورش
خون طفل بیگنه در خاک ریزد وانگهیاشک چون آب زلال آید ز چشم اعورش
در پس هر بیگناه افتاده گوهی میخوردتا سر انجام از چنین کاری چه آید کیفرش
گاه سختی دیو اگر بگریزد از زخمش رواستز آنکه بر شکل شهاب آمد سراسر پیکرش
راستی مانند تیری قامت و بالای اوستکز عقیق و غالیه سازند پیکان و پرش
سوزنی یاقوت پیکر را همی ماند ولیکجز دریدن نیست چون مقراض کار دیگرش
چون بپا استد تو گوئی هست شمعی لعل فاملیک پیوسته لگن باشد ز مشک و عنبرش
هست چون شخص محاسب وین عجب کز عقدهایا نود یا بیست باشد عقد و بیش و کمترش
خانه یاری که در وی یکزمان مهمان شودگیرد اندر قی بعمدا جمله دیوار و درش
بس که میارد منی در سر بگاه کارزارلاجرم چون خصم خسرو میبرند از تن سرش
خسرو عادل نظام ملک و ملت کآفتابهست دائم مقتبس از نور رأی انورش
ابر دست راد او بر آز اگر فائض شودهمچو دریا پرکند دامن ز در و گوهرش
مینماید بدسگال ملک را وقت جدالحجتی بس روشن و قاطع زبان خنجرش
مملکت را سرخ رو میدارد و فربه مداماز نم آب سیاه آن کلک زرد و لاغرش
آسمان گر خون نمیگرید زرشک قدر اوآخر روز از چه رو شد ارغوان نیلوفرش
حاسد جاهش سر افکندست دائم بهر آنکسرزنش مییاید او دائم ز گرز سرورش
جاودان رطب اللسان یابم بمدحش کلک راگر چه دائم سر همی برم چو زلف دلبرش
دشمن او گر شکر خاید که بادش زهر مارچون شرنگ آید ز تلخی در مذاق آن شکرش
و آنک یابد بهره ئی از پادزهر لطف اوزهر گردد همچو آب زندگی جان پرورش
زهره و بهرام می زیبند گاه رزم و بزماین یکی خنجر گذار و آن دگر خنیاگرش
صاحبا چون هست رامت توسن چرخ فلکشد مهیا گوی و طاسک دائم از ماه و خورش
ایکه تا مستوفی دیوان اعلی جمع کردنام دیوان کرم بارز توئی سر دفترش
تا ز باغ عدل تو خورده است فتنه کو کنارکس نمیبنددگربیدار اندر کشورش
نیشکر با دشمنت گوئی که شیرینی نمودکین چنین دربند کرده میکشد از عسکرش
جاودان جوزا صفت بندد کمر در بندگیتآفتاب ار رأی تو یکبار خواند چاکرش
تا عرض قائم نباشد جز بذات جوهریباد دولت چون عرض ذات شریفت جوهرش
هر که دل در خدمتت صافی ندارد همچو آبزندگی در خاک خوردن باد همچون آذرش