غزل شمارهٔ ۹۸
صبا نشان غبار دیار یار بپرسدوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس
هزار بار گر از یار بر دلم بیش استبه جان یار که او را هزار یار بپرس
ز زلف دوست که مجموع او پریشانیستحکایت من آشفته روزگار بپرس
حدیث دیده ی بی خواب من ز درد فراقاز آن دو نرگس خوش خواب پر خمار بپرس
مرا که زار شدم ز آرزوی دیدن دوستتن نزار مرا بین و زار زار بپرس
بر آن قرار که دادی مرا به پرسیدنتلطفی کن و روزی بر آن قرار بپرس
علاج درد دل مستمند ابن حساماز آن مفرح یاقوت آبدار بپرس