غزل شمارهٔ ۹۹
زهّاد و عُجب و گوشهٔ محراب و کار خویشما و نیاز قبلهٔ ابروی یار خویش
ما را نسیم طرّهٔ خوبان به باد دادهان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیستآری به اختیار کشد بختیار خویش
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کنگفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
با خاک آستانه چو کردی برابرمسر بر فلک کشیدهام از اعتبار خویش
من صید لاغرم به کمند تو پایبندبگشای دست و روی متابَش شکار خویش
ساقی می صبوح به ابن حسام دهبشکن خمار او به می خوشگوار خویش