غزل شمارهٔ ۹۲
شیخ را صومعه در رهن شراب است امروزبر در میکده در چنگ ورباب است امروز
آنکه در میکده دی منکر می نوشان شددر خرابات مغان مست و خراب است امروز
از می ای شیخ مرا توبه چه میفرماییتوبه موقوف که ایام شباب است امروز
نرگس از غایت مستی سر ساغر داردقدح لاله پر از باده ی ناب است امروز
من چه خون کرده ام ای خون منت در گردنچشم خون ریز تو در عین عتاب است امروز
بنشین تا نفسی با تو بهم بنشینیماخ ای عمر چه هنگام شتاب است امروز
بس که دوش ابن حسام از غم عشقت بگریستمردم دیده ی او غرقه ی اب است امروز