گنج

غزل شمارهٔ ۹۱

چو زلف دوست بباید شبی سیاه و درازکه با خیال رخت در درون پرده ی راز
دل شکسته ی آشفته ی پریشان حالتطاول سر زلفت به شرح گوید باز
فرو گرفت غم دل فضای سینه ی منکجاست ساقی گلرخ شراب غم پرداز
به عشوه عربده با روزگار نتوان کردکه دهر عشوه فرو شست وچرخ عربده ساز
اگر چه درگه یار از نیاز مستغنی استتو بر مدار سر از خاک آستان نیاز
عجب نباشد اگر عاقبت شود محمودکسی که خدمت شایسته کرد همچو ایاز
زفیض دوست چو در هر سری تمناییستامید ابن حسام است و لطف بنده نواز