گنج

غزل شمارهٔ ۸۷

دلم فدای تو باد ای نسیم عنبر بیزبه دستگیری افتاده ای چو من برخیز
چنین که چشم تو هر گوشه ای کمین داردچگونه دل بنشیند به گوشه ی پرهیز
زبس که آتش رخساره ی تو می افروختبسوخت خرمن تقوای من به آتش تیز
زدیم در خم زلف گره گشای تو چنگکه مفلسیم و نداریم هیچ دست آویز
بیا که باده و گل را به هم برآمیزیمز دست حادثه ی روزگار رنگ آمیز
بیار کاسه و از می پرآب رنگین کنزخاک پرشده بین کاسه ی سر پرویز
سوار حادثه هر سو دو اسپه می تازدنه رخش ازو بتواند گریخت نه شبدیز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشمتو مردمی کن و آبی زدیده بر وی ریز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشمتو مردمی کن و آبی ز دیده بر وی ریز
بتاخت لشکر غم قلب سینه ابن حسامپناه می طلبی خیز و در پیاله گریز