غزل شمارهٔ ۷۹
ما را به جای آب اگر از دیده خون رودچون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود
از گوشه ی جگر نرود داغ او مراآری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود
سیماب آه من بکند چرخ را سیاهگر آه من به گنبد سیمابگون رود
برکوه اگر نهند تحمل نیاوردآنچ از غم تو بر دل زار و زبون رود
تریاک روزگار نباشد دوا رسانانرا که زهر داغ تو اندر درون رود
چون دل به قوت ملکیّت برد شکیبصبر از دریچه ی بشریّت برون رود
عقل جنون گرفته فروشد به کوی غمترسم که عقل درسرکارجنون رود
هردم زچشم من بچکد اشک لاله رنگدرچشم کان خیال رخ لاله گون رود
کوروکبود چرخ که از جور روزگاربرمن هر آنچه می رود از چرخ دون رود
ابن حسام از در دولت پناه دوستبر وعده ی پناهگه آخر برون رود