گنج

غزل شمارهٔ ۶۹

چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهادجانا به قصد خون دل ناتوان نهاد
گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنممُهر سکوت، لعل تواَم بر دهان نهاد
یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچطبع لطیف اگر چه مرا خرده دان نهاد
چشمت به فتنه خانه ی مردم خراب کردنتوان دگر بهانه بر آخر زمان نهاد
دل در میان دوست به مویی خیال بستباریک نکته ایست که دل در میان نهاد
دندان به آرزوی لبش تیزکرد کامگفتا که بر رطب نتوان استخوان نهاد
دیگر مخوان به صومعه ابن حسام راکو سربر آستانه ی پیر مغان نهاد