غزل شمارهٔ ۵۷
غمی دارم که وا گفتن نشایدمرا زان غم به شب خفتن نشاید
غم دُردانه ای دارم که نامشبه الماس قلم سفتن نشاید
غباری کز سرکوی تو دارمزلوح چهره ام رفتن نشاید
زگریه سوز دل ننشسته کآتشبه آب دیده بنهفتن نشاید
نصیحت می کند ابن حساممولیک از دل پذیرفتن نشاید