غزل شمارهٔ ۵۵
بیا بیا که در این خطهٔ خرابآبادنگشت بیتو دمی این دل خراب آباد
گره زن آن زلف بنفشه بر لالهکه کار بسته ی من جز بدان گره نگشاد
چو لاله صرف مکن با پیاله حاصل عمرکه دور مایه ی جوراست و دهر بی بنیاد
به ناز خویش مبین در نیاز من بنگرکه روزگاربسی چون من و تو دارد یاد
نسیم عقده ی زلفت اگرچه خوشبویستدرو مپیچ که نتوان گره زدن در باد
فروغ لاله مگر عکس روی شیرین استکه گرد کوه برآمد به دیدن فرهاد
نشان همی دهد از خط و خدّ و بالایتبنفشه و گل نسرین و قامت شمشاد
هزار دیده ی نرگس به قامتت نگرانزنار خویش توچون سرو از آن همه آزاد
ز زهد خشک ریائی دلم به تنگ آمد«زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد»
به آشکار بده می به دست ابن حسام«شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد»