گنج

غزل شمارهٔ ۲۹

ای خوشا آن دم که بنشینیم رویاروی دوستشکوه دل باز رانم یک به یک با موی دوست
چون بنفشه بر سر زانوی خدمت سالهابوده ام ، باشد که یارم بود هم زانوی دوست
بر سر آنم که تا سر دارم از دستم دهدبر ندارم سر ز خاک رهگذار کوی دوست
پهلو از پهلو نشینان زان جهت کردم تهیتا مگر روزی توانم بود هم پهلوی دوست
راه دشوار ست و منزل دور و مقصد ناپدیدسالکی باید که ما را ره نماید سوی دوست
تا دگر مشک از خطای خود نیارد دم زدنگو صبا بر باد ده یک حلقه از گیسوی دوست
هر کسی را قبله از سویی و روی از جانبی استقبله ابن حسام از جانب ابروی دوست