گنج

غزل شمارهٔ ۲۰

حسنت که آفتاب تجلی از او گرفتیک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت
یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسیداز زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت
دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیرمرغ حریم کعبه نباشد برو گرفت
این آهوی رمیده که اندر کمند تستاو را مران که با سگ کوی تو خو گرفت
گفتم سخن ز کوی تو گویم به خنده گفتبگذار گفت و گو که جهان گفت و گو گرفت
مه با عذار یار برابر همی نمودزلفش به شیوه شد طرف روی او گرفت
سر تا به پای هستی ابن حسام سوختآه این چه آتش است که ناگه درو گرفت