گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴

بر گرد مه ز غالیه پرگار می‌کشیبر طرف روز نقش شب تار می‌کشی
آن روز شد که راز نهان داشتم که بازرازم چو روز بر سر بازار می‌کشی
زنار زلف آتش عشقت بلا شدندزین باز می کُشی و به زنَّار می‌کَشی
دل چند گه ز فتنه چشم تو رسته بودبازش به دام طُّرهٔ طَّرار می‌کشی
زآشوب چشم توست که ابن‌حسام رااز صومعه به خانه خمّار می‌کشی