غزل شمارهٔ ۱۷۵
از نرگس خوش خواب تو در عین سیاهیماه رخ تو آینه صنع الهی
سودا زده چشم تو صد جادوی بابلدر چاه زنخدان تو صد یوسف چاهی
در وصف تو هر کس به تصور سخنی گفتاوصاف کمال تو نگفتند که ماهی
بخت من و زلف تو مرا کرده پریشانای بخت سیاه از من سرگشته چه خواهی
چون شمع بسوز تو همی کاهم و پیداستزین اشک روان من و رخساره کاهی
از گریه این دیده خونبار ملولمترسم که ز چشمم ببرد رنگ سیاهی
گر محضر منشور جمالت بنمایندخوبان همه بر وی بنویسند گواهی
با ابن حسام ار نظر لطف تو باشددر ملک معانی بنهد مسند شاهی