غزل شمارهٔ ۱۷۳
شب وداع و غم هجر و درد تنهاییدل شکسته و محزون کجا شکیبایی
سواد دیده ی من روشنی ز روی تو یافتمرو مرو که ز چشمم برفت بینایی
چنان که عمر گرامی به کس نمی ماندتو نیز عمر عزیزی از آن نمی پایی
حدیث قد تو نسبت به سرو ناید راستو گر به سرو کنم نسبتش تو بالایی
دوای درد دل دردمند من لب توستمفَّرَح است علاج مزاج سودایی
گره ز کار پریشان بسته بگشایداگر گزه ز سر زلف بسته بگشایی
به بوی زلف تو دل در پی صبا می رفتبخنده گفت چه بر هرزه باد پیمایی
نگار کرده ام از خون خیال خانه چشممگر به خانه رنگین دمی فرود آیی
بیان حسن تو ابن حسام با گل گفتکه بلبلان به چمن واله اند و شیدایی