گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۲

چون ذرّه به خورشید تو داریم هواییدر فهم نیازیم به جز روی تو رایی
از باغچه وصل تو بی برگ و نواییمباشد که ز گلرنگ تو یابیم نوایی
آن غمزه که دی وعده وفا کرد به امروزآه ار نکند عمر من امروز وفایی
ما عمر دراز قد چون سرو تو جوییمگرچه نبد از جانب اوطال بقایی
در راه بسی دست زنان بی سر و پاییمما هم بزنیم آنچه توان دستی و پایی
با زلف تو حیف است که در بند خطاییمچون چین سر زلف تو کو نافه گشایی
هجر تو کشیدیم به سودای وصالیدرد تو چشیدیم به امید دوایی
شب ناله من دامن افلاک بگیردآخر رسد این ناله شبگیر به جایی
در پای تو مردن هوس ابن حسام استهیهات که شاهیست تمنَّای گدایی