گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۱

خوشا آن دل که جانانش تو باشیخنک باغی که ریحانش تو باشی
به رشک آید قد طوبی در آن باغکه سرو ناز پستانش تو باشی
علاج درد بی درمان نجویددوا جوئی که درمانش تو باشی
خبر ها می دهد هدهد دگر بارسبا را تا سلیمانش تو باشی
در آن مجلس شکر ریزد به خروارکه طوطی سخن دانش تو باشی
مرا ابن احسام این مرتبت بسکه جانانش تو و جانش تو باشی
سزد گر بر همه خوبان کند نازبتی کالحق غزلخوانش تو باشی