گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۵

دلم به چشم تو آمد به دودمان سیاهحذر نکرد همانا ز خان و مان سیاه
ز قید زلف تو پرهیز می کند دل منچنانکه مار گزیده ز ریسمان سیاه
زبان برید قلم راز من هویدا کردسرش بریده که در من کشد زبان سیاه
فغان که صومعه گیران دورنگ و زّراقندبه درعه های سفید و به طیلسان سیاه
شبی دراز به باید که من بپردازمشکایت سر زلف تو با شبان سیاه
چو خط سبز تو بگرفت طرف چشمه نوشخضر به آب حیات امد از مکان سیاه
نشان خال تو بر دل نگاشت ابن حسامکه هرگزش مرواد از دل آن نشان سیاه