غزل شمارهٔ ۱۵۹
نگار من که میان بستهام به خدمت اوهزار شکر که مستظهرم به همَّت او
اگرچه در قدمش همچو سایه بیقدرمز فرق ما مرواد آفتاب دولت او
لبش به دور ازل جرعهای به ما بخشدنمیرود ز مذاقم هنوز لذت او
اگرچه در لبش آب حیات موجود استبسوخت سینهٔ من زآتش محبت او
بدین قدم نتوانم که راه او پویمبدین زبان نتوانم شمرد نعمت او
کدام سر که توانم فکند در پایشکدام دیده که بینا شود به طلعت او
حواله گر به سوی کعبه گر خرابات استتو دم مزن که برون نیست از مشیَّت او
مراد گوشهنشینان نعیم حور و قصورمراد ما همه او هرکسی و نیّت او
ز یمن موکبش ابن حسام زنده شودگر اتّفاق گذر افتدش به تربت او