غزل شمارهٔ ۱۵۷
من مرغ آشیانه قسدم به دام توز آرامگه رمیده و یک چند رام تو
ای ساکنان کوی ترا چشم روشنی از خاک آستانه عرش احترام تو
روح ملک به جبهه بساید هزار بارخاکی که بر کشند برو نقش نام تو
زنده شود به بوی تو عظم رمیم منبر خاکم ار رسد قدم خوشخرام تو
روی تو روز روشن و زلفت شب سیاهفرخنده باد روز و شب و صبح وشام تو
خوش می کشد به دایره خط زمرُّدیبرگرد شکَّرت لب یاقوت فام تو
تا نسخ کرد ثلث عذارت خط غبار نصفی خسوف یافت ز ماه تمام تو
باشد صباح دور قیامت صبوح منآن شب که جرعه ای بدهندم ز جام تو
ابن حسام باده ی گلگون من ز دستپاینده باد عشرت شرب مدام تو