غزل شمارهٔ ۱۵۴
گران جانی مکن جانا و بشنومکن تکیه برین چرخ سبک رو
میفکن عشرت امشب به فرداکه روز نو بیارد روزی نو
چو نتوان خورد بیش از روزی خویش رها کن تا توانی این تک و دو
بقا و ملک اگر پاینده بودی که دادی تخت کیخسرو به خسرو
تو چون طبل تهی دایم بفریادزمانه می زند طبل روا رو
دلا بیرون شو ار کاری نداری برون شو بایدت از خود برون شو
غلام همت آنم که پیششنسنجد حشمت دنیا به یک جو
شب ار در زاویه نبود چراغتبمان تا مشعل ماه افکند ضو
بس است ابن حسام اینک که افتادز مهر ماه رویان بر تو پرتو