غزل شمارهٔ ۱۳۴
گفتم از سلسله ی موی تو پرهیز کنمچون کنم بسته ی آن حلقه ی مشکین رسنم
آتش چهر تو افروخته شد من چو سپندجای آن هست اگر دیده بر آتش فکنم
جرعه ای یافتم از جام تو در روز ازلمن از آن دور سراسیمه و بی خویشتنم
زاهد از سیل سرشکم به سلامت مگذرتا در این ورطه ی خوناب نیفتی که منم
ز آتش شوق تو هر جا برم نام لبتنفس دود برآید به دماغ از دهنم
من که با داغ تو میرم چو سر از کنج لحدبر کنم زآتش دل سوخته یابی کفنم
روز اول که مرا لطف تو با چندان عیببپذیرفت همانم به همان رد مکنم
دلم از غربت دیرین بگرفت ابن حسامدر سر افتاد ز سر باز هوای وطنم
طایر گلشن قدسم به نشیمنگه خاکعاقبت زین قفس خاکی تن بر شکنم