غزل شمارهٔ ۱۳۵
روز الست جرعه عشقت چشیدهایمقالو بلی به گوش ارادت شنیدهایم
ما شاهباز گلشن قدسیم و عمرهاستبا طایران عالم علوی پریدهایم
منزلگه خرابه نه آرامگاه ماستاینجا مقیِّدیم از آن آرمیدهایم
هر دل هوای دانه و دامی دگر کنندما دام زلف و دانه خالت گزیدهایم
زآنجا که از کرام امید کرامت استما را عزیز دار که مهمان رسیدهایم
در پرده هوای تو بر کارگاه چشمنقش خیال روی تو نیکو کشیدهایم
ما را ز دل چه جای شکایت که ما بلااز دل ندیده ایم که از دیده دیدهایم
ابنحسام را به کمند بلای عشقبر یاد زلف سرکشت اندر کشیدهایم