گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۳

مرا چه قرب که در انتظار روی تو باشمهمین تمام که بر رهگذار کوی تو باشم
مرا چه حدّ رسیدن بدان وصال همایونهمین بس است که دایم به جست و جوی تو باشم
کنون که جعد سر زلف تو به چنگ نیامدروا بود که سراسیمه تر ز موی تو باشم
زبان مدام زیاد لب تو شهد نثارستمگر به وقت شهادت به گفت و گوی تو باشم
در آن نفس که کند جان وداع قالب خاکیهنوز با دل پر خون در آرزوی تو باشم
به آب دیده گلابی بریز بر کفن منکه تا به روز طهارت به شست و شوی تو باشم
چو چشم ابن حسام از نظر به مرگ ببندندبه چشم دل نگران همچنان به سوی تو باشم