غزل شمارهٔ ۱۳۲
زلف آشفته همی تابی و من می تابمآتش چهره میفروز که من در تابم
شب خیال تو به بالین من آمد گفتمآه کامد به سرم عمر و من اندر خوابم
ما درین بحر به کشتی تو یابیم نجاتکششی کن که به ساحل کشی از گردابم
آن چنان تشنه ی لعل لب سیراب توامکاب حیوان نتواند که کند سیرابم
طاق ابروی تو پیوسته مرا در نظرستزان جهت سجده کنان معتکف محرابم
به چه باب از در محبوب بگردانم رویروی فتحی ننمودند ز دیگر بابم
چنبر زلف تو شد سلسله ی ابن حسامهر طرف می کشد آشفته بدان قلابم