غزل شمارهٔ ۱۰۳
دلا چو شیوه ی رندی نمی رود از پیشبجوی گنج سلامت ز کُنج خانه ی خویش
چه شکوه ها که ندارم ز دست نوش لبانکه نوش می ندهند و همی زنندم نیش
چو خار نیزه شد این دشمنان طعنه گذارچو گل دو رویه شد این دوستان دشمن کیش
به زیر خرقه چه زنّارها که پنهان استفغان ز شیوه ی این صوفیان نا درویش
جراحت دل ما گر نمی کنی مرهمروا مدار فشاندن نمک مرا بر ریش
طریق اگر به سیاهی است گر به آب حیاتخیال زلف و لبت می روند پیشاپیش
تصوری که به وصل تو دارد ابن حسامبرون نمی رودش زین دل محال اندیش