گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۰

دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوشبشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
با درد ما بساز و ز درمان سخن مگویصوفی شو و ز راه صفا دُرد ما بنوش
یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببندیا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش
انکار سالکان طریقت صواب نیستدر سلک ما درآی و در انکار ما مکوش
اینجا ریا و دلق مزوّر نمی خرندبیزارم از عبادت زهّاد خودفروش
تا عیب تو بپوشی به زیر خاکبنیان غیب،عیب ترا کرد خاکپوش
چون پنبه گشت موی بناگوش ما سپیدتا بر کشیم پنبه ی غفلت ز گوش هوش
ابن حسام قافله از پیش می روندوز پس به الرحیل ندا می کند سروش
واپس چه خفته ای که فغان می کند درایدر پیش راه دور،جرس می زند خروش