شمارهٔ ۹
تنم از روزه ماه رمضان شد چو هلالشکر لله که عیان گشت هلال شوال
دل خونین من از طعنه زاهد می دیدآنچه از نشتر فصاد بیند قیفال
رندی ار گفت حرام است می او را بزنندکاسم می برده ای توخون تو گردیده حلال
روزی از بهر عبادت شدم اندر مسجدزاهدی دیدم بنشسته به صد جاه وجلال
رفتمش پیش سلامی به ادب کردم وگفتاز ره طعنه که چونی چه کنی کیف الحال
هان چه گردیده که کاهیده چنینت تن و جانهان چه گردیده که لاغر شدت این سان پرو بال
گفتم از روزه چنین گشته تنم زار ای شیخکافتم از ضعف به خاک ار بوزد بادشمال
تن رنجور من از روزه به جان تو قسمگشته از مویه چو موئی شده از ناله چو نال
طرفه شوخی بگذشت از بر زاهدناگهکه ز رشک رخ او بود تن مه چو هلال
جلوه هی هی چو خرامیدن طاووس بهشتغمزه وه وه چو نگه کردن رم کرده غزال
روی نیکوی وی انوار جمال مهدیچشم جادوی وی آشوب زمان دجال
دیدمش هست به دنباله چشمش خالیکه دوچشم خود او نیز بدش از دنبال
شیخ سرگشته چو این دید دل از دستش رفتواندر افتاد به پا تا به سر وی زلزال
گفتم ای شیخ چه رو داد وتو را حال چه شدکه چنین کرد تو رانفس ستمگر پامال
گفت دل از کف من رفته ملامت چه کنیبه مکافات من ای کاش زبانم بد لال
ندهم طول سخن مختصری عرض کنمزآنکه گفته اند ز تفضیل بود به اجمال
زاهد خون جگر بی دل ودین از مسجدرفته در خانه خودچون به بر اهل وعیال
جمع گشتند همه گردوی و دیدندشکه چوگیسوی بتان گشته پریشان احوال
زن او گفت که رنجوری وی سرسام استکه جوایب ندهد هر چه نمائیم سؤال
خواهرش گفت که صدبار فزونتر گفتمکاخر از بسکه کند منع کشندش جهال
دخترش گفت که باشد زعطش این حالتروزه است ار نه علاجش کنم از آب زلال
پسرش گفت به دل امشب اگر جان بدهدکس به فردا به جهان نیست چومنفارغ بال
وجه یک جرعه میم حال نگردد ممکنگر بمیرد بشوم صاحب صد الف اموال
اول آن سیم تنی را که بود منظورمبه وثاق آرم وبخشم بسی او را زر ومال
پشت پا بر همه آفاق ز نیم و شب و روزهی بگیریم بکف جام ز صهبای وصال
هر زمان کز دو لبش خواهش یک بوسه کنمهم سر بدره گشایم به کرم هم خرطال
پس از آن آیم و صد خروار انگور خرمخود کنم دانه بدست وکنمش خود پامال
پس بریزم همه را در خم قیر اندودهگاه و بیگه زنمش لطمه رسد تا به کمال
آورد کف چو خمی بر لب چون بختی مستپس بنوشیم هی از وی قدح مالامال
گر کسی گوید گردیده فلانی نااهلسهل باشد نکنم هیچ به او جنگ و جدال
روزکی چند روم مسجد و برجای پدرپیش استم به نماز و کندار بخت اقبال
مجتهد گردم ومن جازله الحکم شوممبتدا را چو بدانم ز خبر وصل از حال
تا نگویند که گردیده فلانی بی دینرشوه یک پول نگیرم ز کسی تا دو سه سال
ز آن سپس هر که ز من خواهد گیرد حکمیزر و سیم ار ندهد گیرم از او با تیتال
الغرض افتاد آن زاهد ونزدیک رسیدکه کنداختر عمرش همه سر روبه وبال
آن یکی رفت وبه بالینش طبیبی آوردنبض او دید و بدو داددوای اسهال
آن یکی رفت که مستقبل احوالش رااز کم وکیف دهد شرح به پیشش رمال
شخص رمال بگفتش ز مریضی است ضمیرزآنکه در خانه شش آمده انگیس به فال
نتوان گفت کز این رنج بردجان سالمساحری کرده بدوسحر وندارد ابطال
مختصر روز دگر زاهد دلداده چومردمالکانش همه کردند بروح استقبال
شب بخوابیدم و درخواب بدیدم که بودزار ورنجور و پریشان واسیر اغلال
رخ او گشته ملون به مثال قطرانتن وی گشته مشبک به شبیه غربال
عقل و دانش ز سرم کردند آهنگ گریزمیزدندی به سرش بسکه دمادم کوپال
رفتمش پیش وبگفتم بخدا با من گویکاین عذاب از چه کنندت چه تو را بوداعمال
گفت منزاهدم وخود تو مرا بشناسیکز عبادت بجهان کس نبدم مثل وهمال
روزها روزه بدم تا شب وشب ها تا صبحکار من بود مناجات به رب متعال
سال ها بسته بدم لب پی ذکرش چون میمروز وشب بود قدم خم به رکوعش چون دال
ذره ای لیک بد اندر من خود بینی وکبرکس به خود بینی یا رب نشود هرگز ضال
ساقیا باده بده تا شوم از خود بی خودعمر بگذشت به تعجیل مفرما اهمال
خیز و زآن آب چو آتش دو سه پیمانه بیارمگر از لوح دل خویش بشویم بلبال
مطلعی گویم وفردا که بود عید سعیدچوب بر طبل بشارت چوبگویدطبال
خیزم از جا و پی دفع خمار می دوشصندلی سایم وبر جبهه کنم استعمال
روی آرم به در حضرت نواب آنکوکس به دوران نبود همچو وی از فضل نوال
ای که داده است خداوندترا جاه وجلالبه تو شدختم بزرگی و جوانی و جمال
بخل در ذات شریف توچو مو در کف دستنه کسی دیده نه بشنیده که امری است محال
رود اروند بود پیش سخایت قطرهکوه الوند بود نزدعطایت مثقال
دهر دارد به تو زینت چوتن شخص به روحشهر دارد به تو زیور چورخ دوست به خال
پشه ای گردداهانت ز تو بیند چون پیلضیغمی گردد اعانت ز تو یابد چو شغال
تیره حال است ز همت به برت حاتم طیپیره زال است ز شوکت به برت رستم زال
بسکه دارند پی خدمت توحرص آیندسرنگون از رحم مادر از آنرو اطفال
سوی دریا گذرد گر که سموم قهرتزیر آب اندر بریان بشود ماهی وال
هر چه در وصف تو آید به خیال افزونیآنچنانی که تویی وصف توناید به خیال
نبود بار دوصد خدمت تو بر یک دلیک عطای تو بودبار هزاران حمال
به دعا ختم کنم تا که ملامت نرسدورنه از قافیه بر من نبود تنگ مجال
تا که از هجر شود دلبر طناز عزیزتا که از وصل بود در دل عشاق آمال
تا همی نیمه هر ماه هلال آید بدرتا همی آخر هر ماه شود بدر هلال
بادهرساعتی از عمر تو صد روز و شودهر یکی روز دوصدماه ومهی سیصد سال