شمارهٔ ۸ - در شکایت از بهرام میرزا
بهرام میرزا شده تا حکمران به فارسپیدا شده است فتنه آخر زمان به فارس
زاین پس روا بود که نیاید به فارس مرگزیرا که نیست کس را در تن روان به فارس
انصاف وراستی و مروت شده نهانگردیده ظلم وجور وتعدی عیان به فارس
از دهشت وز وحشت بی حس وبیقرارهست استخوان چو نبض وبه نبض استخوان به فارس
جز ظلم و جور وفتنه و آشوب هیچ نیستدارد وجود عنقا امن وامان به فارس
از فتنه جان نماید سالم اگر کسیباید که خواند او راصاحبقران به فارس
از بسکه ظلم و فتنه بدیدند نی عجبزاین پس طیور اگر نکنند آشیان به فارس
وز بس جفا و جور کشیده است نی شگفتگر زاین سپس نسازد زنبور خان به فارس
خواهی شوی گر آگه ز اوضاع فارس هستبیداد وبی حساب وجفا بیکران به فارس
کس گفته مرا بشمارد گر از غرضبا او بگو بیا ز پی امتحان به فارس
آید به ملک فارس کسی شادمان اگرهم جان نژند گرددوهم دل نوان به فارس
غیر از فریب و فریه وبهتان دگر مجویکس راستی ندیده جز از خیزران به فارس
باید کز او نداشت دگر آرزوی هوشامن وامان کندکسی ار آرمان به فارس
غیر از دکان کینه به بازار ظلم وجورکس باز می نبیند ازین پس دکان به فارس
مطبوع طبع عارف و عامی شده است شرشر گشته همچوعلم معانی بیان به فارس
حاشا که کس ازین پس بیندنشان ز عدلگرحکمران بگردد نوشیروان به فارس
شیراز می نگیرد رونق چون شعر منگر بهر رونق آید شاه اختسان به فارس
رو ای صبا به ناصر الدین شاه عرضه دارکز شور و فتنه داری صدگنج وکان به فارس
از تیر حادثات زمان جان نمی بردپوشنداگر دوصد زره وگستوان به فارس
نبود نشان نصرت وفیروزی وظفربر پا کنند اگر علم کاویان به فارس
شاید کنند چون من برخی اطاعتشآید اگر که مهدی آخر زمان به فارس
درهفتخوان جفایی که اسفندیار دیدهر هفته من ببینم بدتر از آن به فارس
یاقوت را شنیده ام آتش نسوزداپس از چه سوخته است مرا جسم وجان به فارس
ترجیح می دهم به جنان من جحیم راخلق ار کناد خالق بیچون جنان به فارس
کرباس اگر لباس شود مرمرا به ریخوشتر از اینکه جامه کنم پرنیان به فارس
جز قلتبانی آوخ درملک فارس نیستاز بسکه جمع گشته همی قلتبان به فارس
رفتن ز فارس ممکن اگر می شدی مراامکان نداشت اینکه بگیرم مکان به فارس
تنها همی نه من شده ام زار و ناتوانزارندو ناتوان همه پیر و جوان به فارس
آنکس که بود قامتش از راستی چوتیراز بار رنج و غم شده خم چون کمان به فارس
آنکس که میرمید ازو شیر خشمگینمی بینمش که گشته زانده ژکان به فارس
زندان شده است فارس از این غصه مرمراکانکس که نان نبودش گردیده خان به فارس
آنکو ز ضعف می نتوانست گام زدحالی نگر که گشته چه سان کامران به فارس
آنکو ز میهمانی امرش همی گذشتگسترده خوان و گشته کنون میزبان به فارس
دونان که از برای دو نان سینه می زدندگسترده اند ایدون صد گونه خوان به فارس
وآنان که قرص خور نشدی نان خوانشاندر عهد شاهزاده ندارند نان به فارس
آواره از وطن همه گردند تا وطنحاجی قوام دارد وتا ایلخان به فارس
عاجز شود ز چاره این درد بی دواعیسی فرود آید اگر ز آسمان به فارس
روز سیم چو گاو به پشتش نهند خویشمانداگر دو روز یل سیستان به فارس
چون پشه پیش چشم حقیر آید و زبونپیلی بیاید ار که ز هندوستان به فارس
گامی دو بر نداشته دیزه خری شودکس رخش را اگر بکشد زیر ران به فارس
از بسکه کارها شده وارون شگفت نیستاز پرتو ار بسوزد مه را کتان به فارس
یکدم ز عقل وهوش کس ار گوش بدهدامی نشنود صدائی غیر از فغان به فارس
کس را به کس ز غم سرگفت وشنید نیستشهزاده کرده مانا عقد اللسان به فارس
روزی دونگذرد اگر این گونه بگذردکز کس دگر نجوئی نان ونشان به فارس
با خویش دوش گفتم درمان درد چیستآمد سروشی از دل وگفتا ممان به فارس
چون نی ز کینه بند ز بندش جدا کنندکس فی المثل اگر که بود مهربان به فارس
ای دل بیا ز کس مطلب استعانتیزیرا که هیچکس نبود مستعان به فارس
گر کس بگوید از چه چنین فارس شد خراببرگو خراب گشت چو آمد فلان به فارس
آب وهوای فارس عجب سفله پرور استکانکس که دید ماند از آن جاودان به فارس
فضل الله آنکه فضله شیطان به ریش اوستبی رونقی نگر که بود کاردان به فارس
این بس به هجو فارس که بهرام میرزاآورده پیشکار ز مازندران به فارس
ای آنکه گوئیم که ز بیهوده لب ببندمانند من وراست دو صدمدح خوان به فارس
زان گفتم این قصیده به وصفش که تا به حشراز اوهمی بخوانند این داستان به فارس
تاکار او نباشد جز دادن دعاجز فحش او ندارم ورد زبان به فارس