گنج

شمارهٔ ۷

۵۶ بیت
در شب غره ماه رمضانم دلبرسرکش وتندودژآهنج درآمد از در
گیسویش چین چین از فرق فتاده به میانطره اش خم خم از دوش رسیده به کمر
زلفش افتاده به دوشش ز یمین وز یسارچون دو زاغی که نشینند به شاخ عرعر
یا نه گفتی که دو زنگی بر میری رومیخم به تعظیم شدندی ز یمین وز یسر
گفتمش ای بت شنگول چرائی توملولکز ملامت زدی اندر دل وجانم آذر
گفت دانی به من شیفته دل دیگر باراز ره کینه چه کرد این فلک بداختر
ساعتی پیش هلالی ز افق کرد پدیدشرمی از ابروی من هیچ نکرد آن کافر
دلبران گفتند افراخته قامت عاشقعاشقان گفتند ابروی نموده دلبر
و آن نبد ابروی یار ونه قد عاشق زاربد هلال همه روزه که چنین بد لاغر
من تو دانی که دمی زیست نتانم گر نیستساقی وساغر و می مطرب وچنگ و مزمر
مصلحت چیست ندانم چه کنم چون سازمبه توگفتم غم دل تا تو کنی چاره مگر
گفتم ای شوخ چه گوئی رمضان آمد بازخیز از جا که کنیم الآن آهنگ سفر
در حدیث است اگر چه زرسول مختارکه سفر نزد خرد قطعه ای آمد ز سقر
لیک صد ره ز حضر هست سفر کردن بهخارسان خوار شوی چون به نظرها به حضر
باز فردا است که درمیکده پیر خمارمعتکف گردد و بندد به رخ از انده در
باز فردا است کز اندیشه زاهد نبودبه در دیر مغان کس را یارای گذر
باز فردا است که بندند در میخانهوز غمش رند قدح نوش خورد خون جگر
باز فردا است که بر منبر واعظ گویدکایها القوم بترسید ز روز محشر
در حدیث است که باشد به سقر مارانیکه بسی دندانشان تیز تر است از خنجر
عقربی هست چنان کو را نیشی است چنینکه به کوه ار گذرد کوه شود خاکستر
هرکه میخواره شنیدستم در روز جزابهره اش هیچ نباشد ز شراب کوثر
همه دانید که غیبت بتر آمد ز زناپس هم از این هم از آن جمله نمائید حذر
زن ومرد از گنه پیش کنید استغفارپس از این هیچ معاصی ننمائید دگر
شرمی از ابروی و زلف تو ندارد واعظکه نهد روی به محراب وپا بر منبر
هان در این شهر در این شهر که نتوان می خورداز چه سازیم مکان بهر چه گیریم مقر
روزه تا شرعا هر روزه خوریم وگوئیمبر مسافر نبود روزه به حکم داور
ز این بلد ما وتو تجار صفت روآریمبه حبش یا به ختن یا به ختا یا کشمر
غرض این است کز اینجا چو بدان ملک رسیمهمه گویند که ماه رمضان آمد سر
بهر سرمایه تو از سینه وساق آور سیممن هم از چهره گذارم به بر سیم توزر
هر چه سود از زر وسیم من وتو پیدا شدمن هم از چهره گذارم به بر سیم تو زر
هر چه سودا از زر وسیم من وتو پیدا شدمن برم ده دوتوده یک ببری حصه اگر
زآنکه سرمایه زر از من بود و سیم از توهمه دانند که زر هست ز سیم افزونتر
نی خطا گفتم هرگز نخرد زر مراشوشه سیم تو را گر که ببیند زرگر
وگر از رنج سفر هست تو را اندیشهنیست غم دارم تدبیر دگر ز این بهتر
روزها روزه بگیرم ولیکن شب هاهی بریزیم می از بلبله اندر ساغر
لیک بیش از دو سه ساغر نتوان خورد که زودبویش از کام رود رنج خمارش از سر
یا چنین خورد که ازمستی افتاد چنانکه بهوش آمد اندر سحر شام دگر
روز چون گردد ازخانه به مسجد آئیمجای گیریم بر زاهدکی افسونگر
گوید از حالت ما دوش به احیا بودندچه خبر آری کس راست ز سر مضمر
سخن از هیچ نگوئیم جز از صوم و صلوةمدحت از کس نسرائیم جز از فخر بشر
گه بپرسیم ازو مسئله در باب وضوکه چه سان گشته مقرر به طریق جعفر
گاه گوئیم که در شک میان سه وچاربازگو آنچه رسیده است ز شرع انور
باز چون شب شود از مسجد درخانه رویمباز گیریم به کفجام شراب احمر
من ننوشم به شب قدر ولی هیچ شرابتا مگر قدرم قدری شود افزون ز قدر
همه اعمال شب قدر به جا آرم از آنچدرحدیث است وخبر داده از آن پیغمبر
نیم شب نیز بخوانم به خشوع و به خضوعآن دعائی که ابو حمزه همی خواندسحر
چون که فارغ شوم از خواندن قرآن ونمازهم پدر را به دعا شاد کنم هم مادر
پس کنم سجده وجز وصل تو ومرگ رقیبمطلبی دیگر خواهش نکنم از کرکر
به شب عید بیارایم لیکن جشنیکه بود حسرت سلجوق شه و شه سنجر
کاسه در خوان نهم ازکاسه فرق فغفورپرده بردر کشم از دیبه روی قیصر
مشک سایم چو سر زلف تو اندر هاونعود سوزم چوخم جعد تو اندر مجمر
ساقی از یک جا با بانگ دف و بربط و نیهی بریزد زگلوی بط خون کوثر
مطرب از یک سوبا نشئه صهبا به فلکزهره را گوش کند کر ز نوای مزمر
فکند آن یک بیهوشش اندر دهلیزغنود این یک سرخوش ز می اندر منظر
صبح چون گشت بشوئیم رخ وروآریمبه درفخر جهان قدوه ارباب هنر
تهنیت گویم وبنشینم وزآن پس خوانممدح شاهنشه دین فاتح خیبر حیدر