گنج

شمارهٔ ۶ - شکایت به میرزا تقی خان امیرکبیر

۷۵ بیت
باز شد از فر فرودین جهان چون روی یارباز ایام خزان بگذشت وآمد نوبهار
هم چمن از سبزه وه وه گشت همچون خط دوستهم دمن از لاله به به گشت همچون خد یار
یک طرف کوکوزنان بر سرو خوش الحان تذرویک جهت چه چه کنان بر شاخ گل مسکین هزار
گوشه ای آواز بلبل حدی آهنگ کلنگجانبی آوای سلسل سمتی افغان چکار
سنبل از یک سوی بنگر نرگس از یک جای بیناین مثال چشم جانان وآن چوگیسوی نگار
یک طرف از بوی سنبل یکجهت از عطر گلصحن گلشن گشته گوئی صفحه چین وتتار
اندر این موسم که باشد رشک انکلیون زمینغم ندارم گر ندارم جانب بستان گذار
خود مرا باشد به بر از لخت دل بس سرخ گلخود مرا باشد ز خون دیده دامن لاله زار
شعله آتش به پیش چشمم آید شاخ گلناله بلبل به گوشم هست چون صوت حمار
دوش با حالی پریشان تر ز زلف مه رخانبودم اندر کنج حجره از خیالی دل فکار
کز درم ناگه درآمد آن بت عابد فریببا رخی چونماه با قدی چو سرو جویبار
بارک الله مژه اش گیرنده چون چنگال شیرلوحش الله طره اش پیچیده چون اندام مار
جان فدای ابروی وگیسوی او بادا که بودآن یکی مانند قنبر و آن یکی چون ذوالفقار
گفت چونی چون کنی هستی چرا این سان غمینروز وشب بی چهر وزلفم با شدت چون کار وبار
گفتم ای مه پنج شش سال است کاندرملک فارسزحمتی بینم که دید ازهفتخوان اسفندیار
گاه من گویم به دل گه دل به من گوید که زودبی خبر از این وآن زاین سرزمین بندیم بار
گفت از این اندیشه بگذر رو مکن سوی سفرخاصه فصل نوبهاران خاصه حال اختیار
خاصه از شیراز و خاصه از برشوخی چومنخاصه عهد دولت شهزاده با اقتدار
خاصه درعهد وزیری چون فلانی بی نظیرکه کند یکتا خدایش سرفراز و پایدار
گفتم ای شوخ آنچه فرمایش کنی باشد درستلیکن از حق مگذر انصاف ومروت کن شعار
از چه رو مانم به ملک فارس کاندر فارس نیستیک تنی کز وی شود آسوده جانی بیقرار
نه جفای اره می دیدند ونه جور تبرگر نمی بودی درختان را به جای خود قرار
خودگرفتم فارس باشد رشک فردوس برینخودگرفتم دارد از هر سو هزاران چشمه سار
خود گرفتم کآب رکن آباد باشد سلسبیلخود گرفتم سلسبیل این سان نباشد خوشگوار
خود گرفتم جعفرآباد ومصلی را بهشتخود نسیمش را گرفتم مشکبوی ومشکبار
راست است آری که از ایمان بود حب وطنراست است آری که می باشد سفر قطعه ز نار
لیک درجائی که جز خواری نبخشد حاصلیگرچه فردوس است آنجا زیستکردن هست بار
نه مناز دل خوشدلم در این بلد نه دل ز کسبخت اگر یاری کند ز این مملکت بندیم بار
سالها باشد که خون دل خورم در این بلندهم زضعف طالع خودهم ز جور روزگار
دهر پنداری مرا کرده است ابابیل گمانکز هوا قوتم دهد سال ومه لیل ونهار
تا به کی مانم به ملک فارس در رنج وتعبچند باشم خوار وزار وبینوا وسوگوار
تا به کی باشم ذلیل خواجه ارزق سپهرتا به کی مانم اسیر شحنه پنجم حصار
آنچنان حیران و سرگردانم اندر کار خویشکاید اندر پیش چشمم روز روشن شام تار
نه مرا دستی که تا بر سر زنم از جورچرخنه مرا پائی که تاجائی روم از این دیار
نه چنان همت که از عالم کنم یکسر گذشتنه چنین طاقت که با هر وضع باشم سازگار
نه چنان قوت که با افلاک آیم در نبردنه چنین نیرو که با گردون نمایم کارزار
نه زبانی تا زمانی بازگویم راز دلنه توانی تا که آنی اشک ریزم ابروار
نه دگر هوشی بسر کز حال دل جویم خبرنه دگر خونی به دل کز دیده ریزم بر کنار
ترسم اندر فارس آید جانم از سختی بلبوز درخت آرزوی خود نچینم هیچ بار
بخت اگر یاری کندکز این بلند بندیم رختمی روم آنسوتر از روم و فرنگ و زنگبار
پای رفتارم ندارم ورنه چرخ کینه جوداده بودم تاکنون از صفحه گیتی فرار
اف به رفتار تو ای نیلی سپهر کج روشتف به کردار تو ای گردنده چرخ کج مدار
هرکه با من دوست است او را کنی خوار و ذلیلوآنکه با من دشمن است او را ببخشی اعتبار
قلب سختت سخت تر صدباره از پولاد وسنگعهد سستت سست تر صدباره از بند ازار
افکنیش ازچار سو در ششدر رنج ومحنبا توگر خواهد حریفی درجهان بازد قمار
مر مرا بنگر که از گردون دون دارم امیداز بخیل ای دل کجا گردد کسی امیدوار
نیست غم گر آسمان دارد به من کین کهنکاسمان تا بوده با هر کس همنیش بوده کار
دردها دارم به دل پنهان که درمانیش نیستهم مگر درمان کند از لطف میر کامکار
کنز احسان مجمع اوصاف قاموس کرمکان بخشش منبع انصاف برهان وقار
میرزا تقی که هنگام عطا دست ودلشهست چون بحر محیط وهست چون ابر بهار
خامه ای در وصف خلق اوست اینسان عنبریننامه ام از نقش جود اوست این سان زنگار
نوک کلکش باشد اندر چشم امیدکسانچون سر پستان مام وکام طفل شیرخوار
از سخایش دوش آوردم حدیثی بر زبانچون بدیدم دامنم پر شد ز در شاهوار
کرده هم چشمی بدودریا که باشدمضطربسرکشی بنموده کوه از او که گشته سنگسار
رشحی از ابر کف رادش چکد گر بر زمینتا قیامت کس نبیند درجهان رنگ غبار
هرکه می بینی به دوران میکند فخر از هنرجز وجود وی کز او باشد هنر را افتخار
سرورا میرا وزیرا بی نظیرا ایکه هستبردرت چون آصف بن برخیا صددستیار
شرح حال خویشتن راخواهم از من بشنویگرچه باشد هر نهانی بر ضمیرت آشکار
یک دوسال اکنون رود کز کین چرخ کج روشگشته نقد خواهش ما بی رواج و کم عیار
آنچنان جوری که مادیدیم از دست فلاندیده از دندان اره کی کجا پای چنار
اینهمه تخفیف کز شاه جهان شد مرحمتغیر ما بردند هرکس از صغار و ازکبار
زاین گذشته جمع ارباب مرا کردند بیششکر یزدان راکه گردیدند آخر شرمسار
راست گویم باورت گر نیست زاین وآن بپرسآنکه جمعش صد نبد تخفیف دادندش هزار
ای مسلمانان مسلمانی کجا واین روشای خداترسان خداترسی کجا واین قرار
زاین تعدی ها روم ناقوس بوسم در فرنگوافکنم زنار بر دوش از یمین و از یسار
الغرض دفتر ز نظم من بود بی نظم ترزانکه جمعی بی سواد وخط شدندی خط گذر
فاضل از باقی نمی دانند وبارز را ز حشوجمع را از خرج نشناسند و گوش از گوشوار
دفتر توجیهشان را بین وطرحش را نگرحاش لله بود اگر این طرح تا پیرا وپار
من نمی گویم چه کن خوددانی وتدبیر خویشهوشیاری وتو را مزدور باشد کوشیار
پایه خود را ببین منگر به استعداد منمن چو جوئی هستم و باشی تو بحری بی کنار
بهتر آن باشد که کوشم بردعایت زآنکه هستحسن نیکوئی هر گفتاری اندر اختصار
تا حواس خمسه پنج وتا موالید است سهتا جهات سته شش تا آخشیجان است چار
از هیولا وصوراجسام تا گرددعیاندر بدن تا عقل ونفس شخص باشد مستعار
جوهر اجسام را تا در جهان باشد وجودباد در دوران وجودت در پناه کردگار
هم حسودت باد غمگین هم حبیبت باد شاداین همیشه پایدار و آن هماره پای دار